این
ازدحام
برای گوشت یا مرغ نیست.
ناآرامی
مدنی هم نیست.
جمعیتیست
برای شنیدن تبریک سال نو به شیوهی دولتی.
اینها
جمعیت هنرمندان کشورند که برای دریافت
سیصد هزار تومان عیدی، تجمع کردهاند.
اتفاقی
شبیه به رسمی که در دورهی قاجار به «سلام
عید نوروز»
موسوم
بود.
چاکران
و غلامان و بندگان، در روز اول سال صف
میکشیدند تا به قبلهی عالم سلام کنند
و یحتمل دستمزد این اعلام بندگی را بگیرند.
سوای آن که این ۳۰۰ هزار تومان تا چه اندازه میتواند عیدی به حساب بیاید و تا چه حد مشکلات هنرمندان را حل میکند، سؤالی پیش میآید که اگر بناست چیزی به عنوان عیدی به اصحاب هنر کشور داده شود، چرا باید در آخرین روز کاری و آن هم با چنین وضعیتی بلبشو انجام شود؟ آیا با وجود سیستمهای نوین بانکداری، اهدای این مبلغ به هنرمندان، راه حلِ راحتتر و باتشخُصتری نداشت؟ پاسخ را شاید باید در «مراسم سلام» جُست: در مراسم سلام، حضور فیزیکی یک اصل بود. با حضور فیزیکی، هم چاکران ارادت خود را ثابت میکردند و هم قبلهی عالم از دیدن جماعت آنها لذت میبُرد.
حتماً تا به حال با این اعداد رو به رو شدهاید: 4:2:0, 4:4:2, 4:4:4، 4:2:2 و 4:1:1. شاید بدانید این اعداد ارتباطی با شیوهی ضبط رنگ در دوربینهای تصویربرداری داشته باشند اما معنای دقیق آنها چیست؟ کدامشان بهترند و کدامشان بدتر؟
برای این که به این سؤالها پاسخ بدهیم، پیشاپیش باید نکتهای را در مورد پهنای باند در تصویر دیجیتال بدانید. همانطور که میدانید تصویر در دنیای دیجیتال به مجموعهای از نشانهها (کُدها) تبدیل میشود. این نشانههای توسط دوربین تصویربرداری تولید شده و در دستگاههای نمایش (مانیتور، ال سی دی و...) بازخوانی شده و تصویر بازیابی میشود. از آنجایی که اطلاعات مربوط به هر نقطه از تصویر، حجم زیادی را میگیرد، بنابراین برای انتقال این اطلاعات از مبدأ به مقصد، به مجرا یا کانال وسیعی نیاز است. وسعت این کانال موسوم است به پهنای باند (Band Width). هر چه این پهنای باند (چه با کابل باشد چه به صورت بیسیم) بیشتر باشد، سبب میشود که تجهیزات، بزرگ شده (که امری دست و پا گیر است) و هزینهی نقل و انتقال دادهها بالا برود (که از نظر اقتصادی مقرون به صرفه نیست). به این ترتیب متخصصان بر آن شدند تا با تمهیداتی، از حجم انتقال دادهها بکاهند و پهنای باند را کمتر کنند. یکی از مهمترین و مؤثرترین کارهایی که در این زمینه میتوان انجام داد، کم کردن اطلاعات مربوط به رنگ هر پیکسل از تصویر است. به عبارتی اگر به جای فرستادن اطلاعات رنگیِ تک تک پیکسلهای تصویر، میانگین اطلاعات بخش بخشِ پیکسلها ارسال شود، پهنای قابل توجهی از باند کم خواهد شد. بدین معنا که پیکسلها به صورت گروهی دستهبندی شده و رنگ آنها با هم مقایسه میشود و به جای ارسال اطلاعات رنگ تک تک آنها، اطلاعات رنگی میانگین آن گروه ارسال میشود. اما چرا رنگ؟ چرا اطلاعات دیگری از تصویر را نباید کم کرد؟ برای پاسخ به این سؤال باید این نکته را یاد آوری کرد که هر تصویر از دو عنصر نورو رنگتشکیل شده است. چشم انسان، حساسیت بیشتری نسبت به اطلاعاتِ نوری هر تصویر دارد و نسبت به رنگ حساسیت کمتری از خود نشان میدهد. به این ترتیب اگر اطلاعات رنگ را خلاصه کنیم (Subsampling)، چشم کمتر متوجه کاهش کیفیت آن خواهد شد. در Subsampling (نمونه برداری) پیکسلها به صورت گروه گروه در آمده و اطلاعات رنگ چند پیکسلِ کنارِ هم که در یک گروه قرار میگیرند، به صورت میانگین ذخیره و منتقل میشود. به عبارتی اگر چند پیکسل در یک گروه کنار هم باشند که هر کدام رنگمایهی متفاوتی از سبز را داشته باشند، این چند پیکسل یکی شده و سبز میانگین آنها ثبت میشود. وقتی این امر دچار خطای بیشتری میشود که پیکسلها داخل یک گروه دارای رنگهای متفاوتی باشند. در این صورت اگر مثلاً یک پیکسل سبز در کنار یک پیکسل قرمز قرار گرفته باشد، آنوقت رنگ ثبت شده زرد خواهد بود. البته گرچه این اتفاقیست که میافتد ولی به دلیل ابعاد کوچک آن، چیزی نیست که به وضوحی کامل به چشم برسد و این خطا تا حدودی قابل اغماض است.

حالا میرسیم به اعدادی که در ابتدای این یادداشت آمدهاند. اعداد 4:2:0, 4:4:2, 4:4:4 و مانند اینها نشانگر روش خلاصه کردن اطلاعات رنگی هستند. عدد سمت چپ نشان میدهد پیکسلها در گروههای چندتایی به صورت افقی جمع میشوند. این عدد معمولاً ۴ است. عدد دوم میگوید تعداد رنگهای ثبت شده در ردیف بالایی چند تاست و عدد سوم میگوید تعداد رنگهای ثبت شده در ردیف دومی چند تاست. به این ترتیب عدد 4:4:4 به ما میگوید پیکسلها در گروههای چهارتایی به صورت افقی گروه بندی میشوند که در ردیف افقی بالا اطلاعات رنگی هر ۴ پیکسل ضبط میشود و در ردیف افقی دوم هم اطلاعات رنگی هر ۴ پیکسل ضبط میشود. به بیانی سادهتر در این روش اطلاعات رنگی تمام پیکسلهای تصویر ضبط میشود بنابراین تصویری که به روش 4:4:4 ضبط شده باشد هیچ خلاصهشدگی رنگی ندارد و وفادارترین تصویر به واقعیت است. طبیعتاً بیشترین پهنای باند را هم به خود اختصاص میدهد. تنها سیستمهای کاملاً حرفهای و گران قیمت هستند که از چنین ساختار رنگیای برخوردارند. سیستمهای حرفهای دیگری هم هستند که ارزانقیمتترند و ساختار رنگی سادهتری دارند. مثل دوربینهای XDCam که ساختار 4:2:0 دارند. این دوربینها پیکسلهایشان به صورت ۴ تایی دستهبندی شده و در ردیف اول دو رنگ ثبت میشود اما در ردیف دوم هیچ رنگی ثبت نمیشود. اما توضیح دقیقتر از روش 4:2:0 این است که در دوربینهای 4:2:0 در ردیف اول رنگی ثبت نمیشود، در ردیف دوم دو رنگ ثبت میشود و در ردیف سوم باز هم رنگی ثبت نمیشود. به این ترتیب رزولوشن عمودی این دوربینها نسبت به دوربینهای مثلاً 4:1:1 کمتر است. روش 4:1:1 شبیه روش 4:2:0 است و عملاً به نتیجهای نسبتاً مشابه میرسد چرا که در هر دوی آنها تعداد رنگهای ثبت شده در یک مجموعهی هشتتایی برابر است اما شیوهی چیده شدن رنگهای کنار یکدیگر با هم فرق میکند.
دانستن اطلاعات مربوط به نمونهبرداری (Subsampling) رنگ یک دوربین خصوصاً
در موقعی به کار میآید که میخواهید تصویری کروماکی را ضبط کنید. در این
زمان هرچه نمونهبرداری رنگی دوربین شما به واقعیت نزدیکتر باشد، کروماکی
سالمتری خواهید داشت. بنابراین باید دوربینی را بگزینید که نمونهبرداری
رنگش نزدیکترین حالت را به 4:4:4 (حالت خلاصه نشده) داشته باشد. همچنین
اگر میخواهید فیلمتان را تصحیح رنگ (Color correction) کنید، باید در نظر
داشته باشید کُدکی را برای راشهایتان انتخاب کنید که طیف وسیعتری رنگ را
در اختیارتان بگذارد، کُدکی مثل ProRes 4:2:2 که وسعت رنگی قابل قبولی
دارد.
--------------------------------------
منابع:
http://en.wikipedia.org/wiki/Chroma_subsampling
http://dvxuser.com/articles/colorspace
با ظهور نسل جدید دوربینهای DSLR که توانایی تصویربرداری HD هم داشتند، انقلابی در کیفیت تصاویر ویدئویی به وجود آمد. معروفترین این دوربینها دوربینیست که کانن به نام 5D MarkII به بازار عرضه کرد. چیزی که این دوربین را بسیار سر زبانها انداخت، فراتر از تصویربرداری HD با لنزهای دوربین عکاسی بود. گرچه این لنزها کیفیت تصویری بینظیری را به تصاویر ویدئویی میدهند اما عامل اصلی معروفیت دوربین 5D MII در فول فریم بودن آن است. چیزی که پس از سالها فضای تصویربرداری دیجیتال را به روزگار نوستالژیک فیلمبرداری آنالوگ نزدیک کرد.
اما دوربین فول فریم چیست؟ همانطور که میدانید سی سی دی یا سیموس یک دوربین دیجیتال، همان صفحهی حساس آن است که معادل فیلم در دوربینهای آنالوگ به حساب میآید. سی سی دی همهی دوربینهای تصویربرداری اندازهشان به مراتب کوچکتر از یک فریم دوربین آنالوگ است. یک فریم دوربین آنالوگ با فیلم ۱۳۵ میلیمتری برابر ۳۶ⅹ۲۴ میلیمتر است در حالی که قطر سی سی دی دوربین Sony Z1 برابر یک سوم اینچ (۰/۳۳ سانتیمتر) است. از آنجا که لنز نرمال هر دوربینی را اندازهی قطر فریم آن تعیین میکند، ناگفته پیداست لنز نرمال دوربینهای تصویربرداری دیجیتال همواره فاصلهی کانونی کوتاهی را داشتهاند. مثلاً در حالی که لنز نرمال یک دوربین آنالوگ ۵۰ میلیمتر است، لنز نرمال دوربین تصویربرداری Z1 چیزی حدود ۸ میلیمتر است. این بدان معناست که دوربینهای تصویربرداری دیجیتال از عمق میدان بیشتری برخوردارند و زیادی عمق میدان در آنها سبب شده تصاویرشان تخت و بیروح شوند. با ورود دوربین 5D MII برای نخستین بار دوربینهای دیجیتال هم از عمق میدان کم بهرهمند شده و کیفیت بصری تصاویر دیجیتالی به شدت بالا رفت.
این اتفاق سبب شد دوربین 5D MII به عنوان سلطان دوربینها، جای خود را میان رقیبان باز کند و حتی دوربینهای دیگری هم که به صورت فول فریم در بازار ارائه شدند نتوانستند از محبوبیت آن کم کنند. اما کیفیت تصویر این دوربین قدری هم دچار خلط مبحث شده است به نحوی که برخی فکر میکنند علت کیفیت بالای این دوربین، فول فریم بودن آن است. این گفته درست نیست. فول فریم بودن 5D MII تنها روی عمق میدان آن تأثیر دارد و نه رزولوشن تصویر. در اینجا سعی میکنم با محاسباتی ساده این ادعا را به اثبات برسانم:
در اینجا دو دوربین Canon 5D MII و Canon 60D را با هم مقایسه میکنیم. 60D در حداکثر اندازه عکسی برابر ۱۸ مگاپیکسل تولید میکند. سی سی دی این دوربین ۲۲/۳ⅹ۱۴/۹ میلیمتر است. 5D MII دارای سی سی دیای برابر ۳۶ⅹ۲۴ میلیمتر است که عکسی به اندازهی ۲۱ مگاپیکسل میسازد. حالا فرض کنید میخواهیم کاری کنیم که 5D MII حداکثر بتواند عکسی برابر ۱۸ مگاپیکسل ایجاد کند. این فرض را برای این میگذاریم تا بتوانیم این دوربین را با 60D مقایسه کنیم. برای این کار باید ابعاد سی سی دی دوربین 5D MII را کم کنیم یعنی برابر ۵۱۸۴ⅹ۳۴۵۶ پیکسل. در این صورت ابعاد سی سی دی 5D MII برابر ۳۳/۲ⅹ۲۲/۱ میلیمتر میشود. میبینید که حالا با آن که این دوربین یک عکس ۱۸ مگاپیکسلی یعنی به اندازهی 60D تولید میکند، اما هنوز هم سی سی دیاش از 60D بزرگتر است. برای این که باز هم خیالمان از این نتیجهگیری راحت باشد به Document size عکس تولید شدهی این دو دوربین مراجعه میکنیم. Document size دوربین 60D با رزولوشن ۲۴۰ برابر ۵۴/۸۶ⅹ۳۶/۵۸ سانتیمتر است. با توجه به این که در حالت معمولی و با یک عکس ۲۱ مگاپیکسلی و رزولوشن ۲۴۰، دوربین 5D MII عکسی برابر ۵۹/۴۴ⅹ۳۹/۶۲ سانتیمتر میدهد، حالا که ما فرض میکنیم سی سی دی آن کوچکتر شده و عکسی برابر ۱۸ مگاپیکسل تولید میکند، ابعاد Document size آن برابر ۵۳/۱۶ⅹ۳۶/۴۸ میشود. میبینید که Document size دوربین 5D MII در این حالت تقریباً به اندازهی دوربین 60D است در حالی که سی سی دیاش از آن بزرگتر است.
خلاصهی کلام آن که وقتی از دوربین فول فریم صحبت میکنیم منظورمان کیفیت این دوربینها در کم کردن عمق میدان است و نه قدرتشان در عکسهایی با رزولوشن بالا.
چنانکه میشود حدس زد، سایت ایسفا باید پل ارتباطی بین هیأت مدیرهی انجمن با مخاطبانش باشد. مخاطبانی که در دو دستهی کلی جمع میشوند: اعضا و غیر اعضا. بنابراین مطلع کردن مخاطبان سایت از آن چه در درون هیأت مدیره میگذرد، بالطبع هدف اولیهی این سایت به حساب میآید. از طرفی، سایت باید آرشیو و بایگانیای باشد از آنچه در درون صنف فیلم کوتاه میگذرد تا برای حال و آینده قابل دسترسی باشد. شکل و شمایل پیشین سایت ایسفا و نیز شکل و شمایل جدید این سایت، هیچکدام اصل توجهشان به این دو هدف معطوف نبود و نیست. دغدغهی آن سایت و این سایت، دغدغهای فراصنفیست. گویی چند نفر علاقهمند به مطبوعات، صرفاً به این دلیل که اجازهی نشر مجلهای را نیافتهاند یا پولش را نداشتهاند، ناچار این سایت را راه انداختهاند تا بتوانند سری میان سرها در آورند. شاهدم بر این مدعا چند چیز است: توجه سایت ایسفا به اخبار مختلف سینما و معرفی و مصاحبه با فیلمسازان و مانند اینها که برخیشان گرچه مهم اما صنفی نیستند، عدم راه افتادن بخش داخلی سایت که بنا بود در اختیار اعضا باشد و آنها را از ریز جلسات هیأت مدیره آگاه کند، و از همهی اینها مهمتر از بین رفتن سابقهی سایت پیشین ایسفا (www.isfa24.com) به دلیل بیتوجهی و فراموشکاری و منتقل نکردن مطالب آن به سایت حاضر.
همهی ما در مورد اهمیت آستینِ نو و ارتباطش با خوردن پلو چیزهایی میدانیم ولی خوب است این را هم فراموش نکنیم پوشیدن لباس نو ممکن است باعث سیر شدن شکم بشود اما الزاماً نمیتواند در وضعیت موجود تغییری ایجاد کند، چون همه چیز، قیافه نیست.
دربارهی کاری که عباسی کیارستمی با دیوان شعرای معروف ایران کرده است، پیش از این گفته شده است. من نمیخواهم در مورد درست و غلط بودن کارش نظری بدهم چرا که باسوادتر از من قبلاً این کار را کردهاند، میخواهم تعریفی که او از «اثر هنری کوتاه» ارائه میکند را به چالش بکشم.
او در بخشی از گفتوگویش با امید روحانی گفته است: «مسئولیت دشواری بود که مفهوم یک غزل را ـ کل یک غزل را که ۱۸ بیت بود ـ در ۳ بیت بگویی و ۱۵ بیت را بیرون بگذاری و مفهوم کل غزل را بدهد.» به بیان سادهتر او معتقد است در یک غزل ۱۸ بیتی، میتوان ۳ بیت را یافت که تمام مفهوم کل غزل را در بر داشته باشد. به همین سیاق میتوان گفت در یک فیلم سینمایی یکی دو صحنه را میتوان یافت که مفهوم کل فیلم را در بر داشته باشد. به این ترتیب میتوان از هر فیلم سینمایی، فیلم کوتاهی کامل را بیرون داد که نسخهی فشردهی اصل ۹۰ دقیقهایاش باشد. اگر این تعریف را بپذیریم، متعاقبش باید بپذیریم «فرم» ارتباط مؤثری در فحوای اثر ندارد. چرا که در قالبی ۳ بیتی یا ۱۰ دقیقهای میتوان دقیقاً همان چیزی را ادا کرد که در ۱۸ بیت یا ۹۰ دقیقه. از این رو هیچ فرقی نمیکند شما رمان مینویسید یا داستان کوتاه، فیلم بلند میسازید یا فیلم کوتاه، هر فرمی را انتخاب کنید میتوانید هر چه میخواهید را در آن بیان کنید.
ولی این چیزی نیست که حتی در آثار خود کیارستمی دیده میشود. اتفاقاً در تمام آثار او توجه هوشمندانهای را به حجم اطلاعاتی که بناست منتقل شود، میتوان دید. این حساسیت و دقت در کارهای کوتاه او به مراتب بیشتر میشود. پرهیز کیارستمی (خصوصاً در کارهای کوتاهش) از پرداختن به جوانب موضوع فیلمش، نشان میدهد او به خوبی میداند فرصت زیادی ندارد موضوع را به صورت جامع ببیند و فقط میتواند بخشی از وضعیت را بررسی کند. طبیعتاً او فرصت کمتری دارد تا بتواند به شکلی نسبی موضوع فیلمش را بپردازد. چیزی که خاصیت فیلم کوتاه است. آیا او در گفتوگویش با امید روحانی اینها را فراموش کرده است؟
اگر یکی از پیکسلهای صفحهی حساس به نور یک دوربین، نسبت به نوری که به آن میخورد کار خود را درست انجام ندهد، به آن پیکسل سوخته میگویند. اثر این پیکسل به صورت نقطهی روشن کوچکی در تصویر است. در انگلیسی، پیکسل سوخته را Dead pixel یا Stuck pixel میگویند. این اصطلاح هم برای CCD و هم برای CMOS کاربرد دارد.از آنجایی که دوربینهای SLR با امکان تصویربرداری، رزولوشن تصویربرداریشان به مراتب پایینتر از رزولوشن عکاسیشان است، این امکان وجود دارد که در یک دوربین ثابت، تعداد پیکسل سوخته در عکاسی و تصویربرداری متفاوت باشد. همانطور که میدانید مثلاً Canon 5D MII با آن که توانایی تا ۲۱ مگاپیکسل عکاسی را دارد، تصویر متحرکی که تولید میکند تنها ۲ مگاپیکسل است و این به معنای آن است که از تمام پیکسلهای سیسیدی برای تصویربرداری استفاده نمیکند بنابراین طبیعیست اگر این دوربین، در وضعیت عکاسی ۶ و در وضعیت تصویربرداری ۱ پیکسل سوخته داشته باش.
پیکسل سوخته اگر در عکاسی کردن پیش بیاید، اثر مخرب بنیادینی ندارد، خصوصاً که برنامههای ویرایش عکسی هستند که آن را تشخیص میدهند و در هنگام کپی شدن عکس از دوربین به کامپیوتر اصلاحش میکنند مثل نرم افزارهای Adobe Lightroom و Aperture. از برنامهی Adobe Lightroom ورژن ویندوز و مکینتاش موجود است اما برنامهی Aperture تنها ورژن مک دارد.
اثر پیکسل سوخته در تصویربرداری اما به راحتی عکاسی نیست چرا که تصویرِ یک فیلم، ثابت نیست و پیکسل سوختهی آن را نمیتوان به سادگی اصلاح کرد. به عبارتی دیگر، در یک دوربین تصویربرداری، یک پیکسل در واحد زمان، اطلاعات نوری و رنگی متفاوتی را از خود منتقل میکند در حالی که در دوربینهای عکاسی، هر پیکسل برای هر عکس تنها یک اطلاعات ثابت را منتقل میکند. بنابراین در دوربینهای SLR که تصویربرداری هم میکنند، باید پیکسل سوخته را از دوربینهای SLR بدون امکان تصویربرداری جدیتر گرفت. با این حال، در برنامههای Adobe After Effects و Final Cut Pro پلاگینهایی هستند که با کمک آنها میتوان اثر پیکسلهای سوخته را رفع کرد.
-------------------
پینوشت: در متن، به اشتباه از پیکسل سوخته به عنوان Hot pixel یاد شده بود. دوستی به نام fashawe ضمن تذکر دادن این نکته، توضیحی اصلاحی را ارسال کردهاند: «Hot Pixelها همان Dead Pixel نیستند! پیکسلهای مرده ثابتند و دیگر کار نمیکنند، Hot Pixelها به خاطر electrical leakage به وجود میآیند، همیشه هم یک جا نیستند.»
در تکمیل توضیح ایشان باید اضافه کنم Hot Pixelها یک فرآیند معمول الکتریکی هستند اما پیکسل مرده یک نقص فیزیکی. اثری که در هر دوی اینها به چشم میآید یکیست: در هر دوی اینها نقطهای نورانی در تصویر دیده میشود که در مورد پیکسل مرده این نقطه ثابت و در مورد Hot Pixelها نقطهی ثابتی نیست.
با سپاس از دوستمان fashawe
چند روز پیش بنا به نیازی، داشتم در وب به دنبال مطالبی میگشتم که اسم من در آنهاست. اکثر سایتها و وبلاگهایی که در جستوجو یافت میشدند را از پیش میدانستم: خبر ساخت فلان فیلم، ترجمهی فلان فیلمنامه، مقالهای در فلان سایت، خبر فلان جشنواره و... اما در این میان اسمم را به صورت گذرا در سایتی دیدم که به نظرم ناآشنا آمد. نام من در کنار عنوان «چهارمین شب منتقدان» توجهام را جلب کرد. به یاد نمیآوردم که در چنین مراسمی شرکت کرده باشم. وارد این لینک شدم تا مطلب را بخوانم. «فهرست برگزیدگان چهارمین شب منتقدان» عنوان خبری بود از سایت خبر آنلاین. باز هم کنجکاویام بیشتر شد. تا جایی که یادم هست برندهی هیچ جایزهای از این «شب» نشده بودم که اگر میشدم از نهم بهمن ۸۹ (تاریخ انتشار خبر) تا کنون حتماً بایست خبردار شده بودم. تمام خبر را خواندم تا به اواخر آن رسیدم. جایی که نوشته بود از بین ۱۲ وبلاگ سینمایی پنج وبلاگ به عنوان نامزد انتخاب شدهاند که اولیاش وبلاگ من است!
بیشتر از آن که ناراحت شده باشم که چرا از این منتقدانی که شبشان را برگزار میکنند یک نفر پیدا نشد که حداقل با ایمیل این موضوع را به من خبر بدهد، خوشحال شدم که این وبلاگ آنقدر ارزش داشته که هیأت انتخاب نه تنها مطالعهاش کرده، که جزو نامزدهایش نیز برگزیده. اما بیش از ناراحتی و خوشحالی برایم سؤالی ایجاد شد و آن این که اگر اهالی صنف سینمایی کشور نسبت به فعالیتهای صنفی خود نگاهی آمار و ارقامی و رسانهای داشته باشند چه انتظاری میشود داشت از دولتی که اساساً جزو این صنف نیست و شاید دل خوشی هم از آن ندارد؟ دولتی که سالهاست سینما را جیرهخواز خود کرده است. و آیا این نوع برخوردهای سهلانگارانهی صنفی، نشانهی کژرفتاریای عمیقتر از آنچه به سیاستهای دولت میبندیم نیست؟ راستش من که فکر میکنم روحیات همهمان هوچیگرانه و ظاهر پسند شده است و نه ریشهبین و مداقهگر. اگر اینطور است، واقعاً خاصیت برگزار کردن این همه شب و روز و جشنواره و هفته فیلم در چیست؟
واقعیت این است که به دلیل تفاوت ماهوی شکل فیلمسازی در ایران و غرب، سِمَتهای ایجاد شده در این حرفه در هر دو منطقه متفاوت است. گاهی برای برخی سِمَتهای انگلیسی در فارسی معادل دقیقی نمیتوان یافت چون در ایران وجود ندارد و گاهی هم برعکس. اما در کلیت، سِمَتهای بسیاری هستند که هم در ایران و هم در جهان غرب در فرآیند تولید فیلم دست دارند. به دو سایت انگلیسی زبان برخوردم که در آن سمتهای کلی در فیلمسازی نام برده شده بود و شرحشان را آمده بود. فکر کردم بد نیست آنها را به فارسی ترجمه کنم تا فیلمسازان کوتاه با کمک این منبع بتوانند در مورد ترجمهی تیتراژ فیلمهایشان تصمیم صحیحتری بگیرند:
Scriptwriter: در مورد موضوع فیلم تحقیق میکند و فیلمنامه را مینویسد.
Composer: موسیقی پسزمینه و موسیقی هر صحنه را متناسب با موضوع آن میسازد.
Songwriter: اشعار فیلم را میسراید و ممکن است موسیقی آن را نیز بسازد.
Ditector: متن مکتوب را به تصویر تبدیل میکند و عمل جاری روی صحنه و ضبط آن را هدایت میکند.
First Assistant Director: فرآیند ضبط را پیگیری میکند و آفیش عوامل را برنامهریزی میکند.
Second Assistant Director: دستیار First Assistant Director است و هنروران را هدایت میکند.
Storyboarder: از تمام فیلم یک فیلمنامهی تصویری تهیه میکند که نقشهی پروژه به حساب میآید.
ًArtistic Director: عناصر هنری پروژه را با هم هماهنگ میکند، عناصری شامل صحنه، لباس و آکسسوار.
Conductor: نوازندگان را تمرین میدهد و رهبری میکند.
Arranger: برای فیلم موسیقی اختصاصی (اوریژینال) میسازد یا این که موسیقی نوشته شده برای فیلم را متناسب با پروژه تنظیم میکند.
Actor/Actress: بر اساس دیالوگهای نویسندهی فیلمنامه، نکات کارگردان و برداشت شخصیاش از نقش، شخصیتی را خلق میکند.
Musician: بر اساس نتهای نوشته شدهی موسیقی و حرکات رهبر ارکستر و برداشت خودش، سازی را مینوازد.
Vocalist: بر اساس اشعار و موسیقی و حرکات رهبر ارکستر و برداشت شخصیاش، با همراهی ارکستر موسیقی آوازی را میخواند.
Executive Producer: کسیست که میتواند در حوزهی تولید از مرحلهی ایدهپردازی و تأمین بودجه تا زمان پخش فیلم و آرشیو آن با پروژه همراه باشد یا میتواند سِمَت مشخصی در یک بازهی زمانی داشته باشد.
Producer: پروژه را در مسیر هنریاش سرپرستی میکند.
Production Manager: بودجهی پروژه را تأمین میکند و برنامهریزی مالی و استخدام کردن عوامل به عهدهی اوست.
Production Designer: مسئول چهگونگی تمام وجوه دیداری فیلم است یعنی هر آنچه اعم از لوکیشن و لباس و صحنه باشد. اما او عهدهدار مسائل مرتبط با بازیگر نیست.
ًArt Director: به طور کلی دستیار Production Designer است و با هم در زمینهی دکور و صحنه کار میکنند.
Set Designer: طراحی و نظارت بر تولید اسباب صحنه بر عهدهی اوست.
Set Decorator: با Production Designer برای انتخاب دکورها کار میکند.
Cinematographer: ترکیب نور و قاببندی و عمل ضبط بر عهدهی اوست.
Technical Director: امور نور، دکور و صدا را سرپرستی میکند.
Location/Stage Manager: تحت نظر داشتن تمام جزئیات مربوط به محل فیلمبرداری خواه لوکیشن واقعی باشد یا دکور، بر عهدهی اوست.
Script Superviser: تحت نظر داشتن تمام جزئیات فیلمنامه مثل تغییر جملات و زوایای دوربین بر عهدهی اوست.
Script Editor: تغییرات لازم را در صورت نیاز در فیلمنامه اعمال میکند.
Dialogue Coach: دیالوگ بازیگران را با آنها تمرین میکند خصوصاً اگر بازیگران خارجی باشند.
Sound Designer: بخش صوتی فیلم را طراحی و خلق میکند.
Audio/Sound Recording Engineer/Technician: ضبط موسیقی زنده را سرپرستی میکند.
Set Builder/Carpenter/Painter: در گروهی تحت نظر Set Designer کار میکند و دکور (صحنه) را میسازد.
Lighting Designer: خلق و سرپرستی جلوههای نوری بر عهدهی اوست.
Lighting Technician/Assistant: نصب، تنظیم و نگهداری از اسباب نور بر عهدهی اوست.
Special Effects Technician: طراحی و سرپرستی جلوههایی نظیر آتش، انفجار و تصادف را بر عهده دارد.
Costume Designer/Sewer/Ager/Distresser: دربارهی لباس بازیگران تحقیق میکند و پس از طراحی کردن آنها، کاری میکند که لباسها، استفاده شده و یا پاره پاره به نظر آیند.
Wardrobe Supervisor/Dresser/Attendatn: مسئولیت نگهداری و حفظ لباسها و همچنین بررسی درست بودن لباس بازیگران برای هر صحنه بر عهدهی اوست.
Make-up/Hair Artist: آرایش مو و گریم بازیگران را انجام میدهد و مراقبت میکند شکل آرایش موی بازیگران در طول فیلمبرداری به هم نریزد.
Stagehand: اسباب و وسایل صحنه و آکسسوار را میچیند یا جا به جا میکند.
Property Master: در مورد آکسسوار تحقیق میکند، آنها را انتخاب میکند و در صورت لزوم تعمیرشان می کند.
Stunt Coordinator/Stunt Person: حرکات بدلکارانه را طراحی و اجرا میکند.
Wrangler: مسئولیت هدایت و بازیگیری از حیوانات بر عهدهی اوست.
Countinuity: مسئولیت حفظ تداوم هر نما با نمای بعدی را بر عهده دارد.
Camera Operator: متصدی دوربین است و تحت نظر Cinematographer کارش را انجام میدهد.
Key Grip: مسئول سر هم کردن، جا به جایی و پیاده کردن تمام وسایلیست که صحنه وجود دارد.
Gaffer: فرد شمارهی یک امور مربوط به برق است.
Best Boy: او دستیار Gaffer است.
Re-recording Mixer: کسیست که گفت و گوها و موسیقی و جلوههای صوتی را به شکل نهاییاش با هم ترکیب و یکسان میکند.
ADR (Automatic Dialogue Replacemet) Supervisor: دیالوگهایی را که در زمان فیلمبرداری (Shooting) به درستی ضبط نشدهاند را دوباره ضبط میکند.
Foley Artist: صداهایی که نمیتوان به درستی ضبط کرد را میسازد و ضبط میکند.
Sound Editor/Mixer: صداها را با هم ترکیب میکند و آنها را با تصاویر همگاه میکند.
Film/Tape Editor: کسیست که فیلم یا نوار ویدئو را تدوین میکند و فیلم را به شکل نهاییاش در میآورد.
Film Dubber: صداهای فیلم را به شکل نهاییاش ترکیب میکند و در صورت نیاز گفت و گوهای جدید فیلم را با گفتوگوهای اصلی عوض میکند.
Marketing & Distribution Manager: تمام امور مربوط به فروش و عرضهی فیلم در بازار را سرپرستی میکند.
دیدن این جوان که دو سالی از خودم کوچکتر بود و این همه ذوق و امید داشت، راستش من را از خودم قدری دلخور کرد. یادم آمد که مدت مدیدیست تنبل شدهام و حتی فیلم دیدن و فیلم ساختن (دو موضوعِ در صدر علایق من) برایم باری به هر جهت شدهاند. از این که آن مدیر به روشی «آنتونی رابینز»وار به من تلنگر زده بود به فکر فرو رفتم. قدری به عقب برگشتم تا ببینم آخرین باری که مثل این مدیر، امیدی داشتم و به بادیه رفتن را هم مفید میدانستم کِی بود؟ دیدم سالهای دوری بوده است، سالهایی که اعتقاد داشتم واقعاً طی کردن مسیر موفقیت در کار فرهنگ و هنز ممکن است، ولو سختتر از جاهای دیگر دنیا باشد. زمانی که معتقد بودم جمعِ کارهای اندک، در مرور زمان به کار بزرگ میانجامد. خلاصه بگویم، زمانی که معتقد بودم این «تو» هستی که اثر هنری تولید میکنی، بنابراین آزادی که تولید کنی یا نکنی: موفقیت در گرو استفادهات از این آزادیست…. آزادی…. چیزی که مدیر جوان، هیچ از آن نگفت.

